|
دوشنبه ٥ دی ،۱۳۸٤
به نام خدا
سلام. دوستان و همراهان قديمی و جديد.
يکی از خوانندگان اين صفحه که می خواست نامش محفوظ بماند هديه ای زيبا و غير منتظره به من داده که از او بسيار سپاسگزارم.
و از شما هم می خواهم که به از اين هديه ديدن کنيد
http://hrsouvenir.blogfa.com/
از او و همه ی شما که درباره ی نوشته های من نظر می دهيد سپاسگزارم
helya mohaajer
پيام هاي ديگران ()
یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٤
با تو ام ريحانه
براي ريحانه
اشك تو چكيد و راه شعرم را بست
اندوه تو، قلب پر زعشقم بشكست
بيخود كه شدم زخود، تو را ديدم باز
هشيار نبودم از ازل بودم مست
شايد روزي نشستم و گرههاي قلمم را يكي يكي باز كردم و پس از آن از روي نام تو ده بار سرمشق نوشتم.
از روزي كه تو را نديدم... مگر چند روز ميگذرد؟
نميدانم.
مهم نيست ولي از روزي كه در را بهرويم باز نكردي، دو-سه روزي ميگذرد و من گيج و مبهوت، نظارهگر زندانباني هستم كه گلي را اسير كرده.
... يكي بود... يكي نبود. گلي بود، سرخ و قشنگ. خوش بو تر از ريحان. زيباتر از حتي ياس.
همبازي كودكيهايم بود.. ظريف و شكننده و هم زيبا.
اما پس از مدتي، نفهميدم چه شد كه ديگر نديدمش.
از دور قد كشيدم تا شايد در بياباني عطشناك، اثري از او بيابم، تنها حصاري ميديدم و گلبرگهايي زرد كه باد، گاه و بيگاه، آنها را نزد قدمهايم ميرقصاند.
من قلمم را گم كرده ام......... ميترسم.
من قلمم را گم كرده ام و شايد ظرف همين يكي - دو روز آينده قلبم را نيز گم كنم.
خودم را...
من حتي تكه كاغذ آشنايم را هم گم كرده ام. مخاطبانم را كه ديگر هيچ.
حتي باد نيز اين روزها ديگر به طرف سجدهگاه كلماتم هجوم نميآورد تا بوسههاي آنها را بربايد.
ديگر حتي نميدانم به كجا بايد نگريست. چه را بايد ديد. به كه بايد سلام كرد..
من تنهاييهايم را
خلوت هايم را
نيمه شبهايم را گم كرده ام.
چيزي ميگويمت نزد خودت بماند:
من هجرت كردن را هم فراموش كرده ام.
من كجا هستم؟؟ پيدايم كن.
پيدا كن مرا پيدايم كن.
helya mohaajer
پيام هاي ديگران ()
دوشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٤
تو کجايی هليا؟؟!
(دوستان عزيز! اين نوشته مربوط به زمانی بود که از همه ی دوستانم نا اميد شده بودم و بی وفايی آنانی که زمانی دوستشان داشتم خيلی شگفت زده ام کرده بود... )
     
شاید از خودم در فرارم ، شاید از عشق
عشقی که روزگاری به پایش می افتادم تا چند لحظه ای میهمان قلبم باشد، اما حالا .... دیگر دیر شده است هلیا!
تو می خواستی زمانی زمین را با آسمان گره بزنی ، پیوندی که دو عالم را با خود داشته باشد و اینک تازه می فهمی که زمین با آسمان خصومتی دیرینه و بهبود ناپذیر دارد .
تنها آخر شبها می توانستی با یک نگاه به آسمان لحظه ی برخورد زمین و آسمان را نظاره گر باشی . مثل گذشتن شب از خط صبح یا صبح از مرز شب. اما این فرصت هم حالا دیگر زیاد بدست نمی آید، می ماند تنهایی که مدتی بود با تو قهر کرده بود. همان غربت صمیمانه ای که گه گاه از تو سراغ می گرفت، نمی دانم چه کرده بودی که فراموشت کرده بود و در پی آن قلم که همیشه بعد از بوسه زدن به آن به کرنشش وا می داشتی.
......حالا... پس از آنهمه دوری، بی وفایی، و جدایی هنگامه ، هنگامه ی وصل است. بازگشت غربت، تنهایی و قلم این سه یار قدیمی بهایی دارد که گرچه سخت... اما ناممکن نیست.
حالا بعد از آنهمه فراق... دلتنگی دوباره احوال پرس تو بود. غربت سراغت را می گرفت و فراق این بظاهر دوستانت را به رخت می کشید. دیر فهمیدی هلیا.... اما بالاخره فهمیدی. این آشنایی ها، این دور هم بودن ها... این دوستی ها و صمیمیت ها را به پای تو ننوشته اند، هرگز ننوشته اند، هرگز ننوشته اند،
اکنون بگریز. از تمام آشنایی ها، وصل ها، پیوند ها، بگریز از هرکه دوستش داری و هرکه می پندارد دوست توست. بگریز از وصل، از مهر، حتی از لبخند که آنها را برای تو طلسم کرده اند. بگریز از هرآنچه تو را با دل آرامی و دل گرمی پیوند می دهد که دروغ است دروغ، اینها کذب است برای تو. چون حبابی ناماندگار، باور نکن. تنها؛ پی جوی وفا و گرمی تنهایی هایت شو، غربتت را از دست نده و دل تنگی که دیگر جای خود دارد.
در این میان... اگر اشکی گونه هایت را نوازش داد، چه بهتر وگرنه گوشت از درد... دل های دل های دردمند و تنگ غافل نماند و شب......
شاید اگر به پایش بیفتی و قسمش دهی؛ باری دیگر، لحظه ی آشتی زمین و آسمان را به تو نشان دهد. قسمش ده؛ به پایش بیفت؛ لحظه ی آشتی کنان را ببین.
    
helya mohaajer
پيام هاي ديگران ()
چهارشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٤
براي تازه عروس اتاق 231
      
وسيع باش 
و تنها
و سربه زير
و سخت
اين را سهراب گفت… من نمي گويم. تنها مي گويمت در پيچ و خم حرف و سخن ها… بگو مگو ها… رنگ ها و درنگ ها… شايد نهالي باشي كه كم كمك به درختي .. شايد سروي تبديل گردي.
خسته نيستي… خشمگين نه…. شايد خود را تنها بيابي اما تنها هم… نه.. نيستي.
تنها كودكي هستي كه هفت ساله خوابيدي و فرداي آن روز هفتادساله برخاستي…
تو را تولدي تازه دربرگرفته عزيز… تولدي تازه… آغازي نوين و اين به درد و رنج زاده شدن، مي ارزد نه؟؟
و اشك … كه تو را در اين سفر از دنيايي به دنيايي ديگر همراهي مي كند..
اشك خوب همراهيست آري اشك!! تو را نرم خواهد كرد خوب خواهدت لغزاند و خشكي ها و ناهمواري هاي اين انتقال را براي تو نرم و لطيف خواهد كرد. گه گاه گريستن ، در خلوت اشك ريختن را بياموز. … و به دنياي زيباي پيش رويت بينديش… دنيايي كه پس از رنج تولد در آن خواهي زيست. بزرگ خواهي شد.. و باز روزي خواهد رسيد كه باري ديگر لحظه ي تولد توست… تولدي ديگر… رنجي ديگر… اشكي ديگر… و دنياي بزرگتري ديگر.
راه دراز است … و تو نوسفر… موفق باشي نوعروس اتاق 231


يك روز رسد غمي به اندازه ي كوه
يك روز رسد نشاط اندازه ي دشت
افسانه ي زندگي چنين است گلم
در سايه ي كوه بايد از دشت گذشت



helya mohaajer
پيام هاي ديگران ()
پنجشنبه ٧ مهر ،۱۳۸٤
سکوت را از من مگير...
سكوت را از من مگير …

سكوت را از من بگيري چونان دردي فرياد مي شوم و با واژه هايم بر سرت خواهم ريخت تا آنجا كه فرياد برآوري و سكوتم را به چاره جويي فراخواني.
سكوت را از من مگير …
هرگاه خواستي شلاق نامهربانيهايت را بر من بكوبي و مرا به كاري ناكرده متهم كني ،.. سكوت را از من مگير.
سكوت را از من مگير چرا كه درون پرآتشم را توان نداري.
سكوت را از من مگير چرا كه قلبم واژه ايست و اگر سكوت نباشد…. منفجر خواهد شد و تو را خواهد شكست.
آه … دستم به دامان اين ترجيع بندهاي تكراري، كه اگر نبودند … نمي توانستم به شكيبايي سكوت كنم و در پاسخ به پرسشهاي مكرر تو تنها لبخند دوستت دارم را بر لبانم حك كنم..چراكه به راستي دوستت دارم.
سكوت را از من مگير چرا كه نمي خواهم بداني كه تو هم… تو هم مرا نشناختي … و اگر فرياد برآورم شايد ناگهان بيابم كه خودم هم از خودم بيگانه ام… براستي چرا؟
من سكوت مي كنم تا بيايد آنكه بايد بيايد و زبان در كام من گردد و مرا گويا سازد و همگان را خاموش. زمان.. زمانه ي سخن گويي من و تو نيست لي لا… مي بيني؟ مي بيني سكوت چه خوب رفيقيست؟ بگذار ديگران ازاينجا دور، ديگران از من و ما دور، غرش فريادهاي روشن و خاموششان را بر سر من و تو ريزان كنند و تو لبخند بزن و سكوت كن دوست من. سكوت آغاز تمام نگفتني ها… انجام تمام فريادها.
و تو چرا از سكوت مي ترسي؟ گرچه خوب خوب مي دانم حركت مداوم و خستگي ناپذير زبان تو دركام نيز به گونه اي سكوت است. سكوتي كه به واژه هايي مسخ شده و بي سر و ته از حلقوم تو مرده و خاموش بيرون مي ريزد و مرا و تو را به دنيايي ماوراي دنياي مخاطبانمان مي برد.
من اگرچه بيشتر سكوت هستم تا فرياد! اما تو سكوت مكن طوطي خوش زبان من!! همچنان با واژه هاي بي سر و تهت مرا بخندان.
من سكوتم تو بخوان …. لب آواز تويي….
و صبور باش پرنده ي كوچك من … صبور باش.. روزي كسي خواهد آمد … فرياد من خواهد شد و سكوت تو… و ما روزي خواهيم توانست از ته دل بخنديم… به زندگي… به فردا و به همه ي كساني كه من و تو را متهم مي كنند.
صبور باش پرنده ي كوته بال كوته موي كوتاه!!!!!!!!!!!!!!!

helya mohaajer
پيام هاي ديگران ()
یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٤
يا علی گفتيم و...
از من می پرسی آزادی چيست؟
سوال جالبت برای ذهنم چالش برانگيز بود. سوالت مثل اين بود که بپرسند تنفس از ديد تو چه معنايی دارد واين البته امری است سهل ممکن در عين بديهی بودن دشوار... بگذريم. تا به آزادی برسيم.
آنچه در ذهن من از آزادی هست به هيچ وجه معنايی جامعه شناسانه ندارد که عقيده دارم آنها نيز گه گاه در بند عقايدشان اسيرند. گاهی اوقات آنچنان با بند بند حقايق مسلم در زندگيشان می جنگند که ناگاه ديگر هيچ خط و حد و بندی از آنان باقی نمی ماند که دست بر آن زنند و خود را انسان بنامند. آزادند اما آزاد از بودن يا بهتر بگويم انسان بودن!
اگر اندکی حوصله کنی می خواهم قبل از سخن از آزادی اندکی دنيای پست مدرن فراروی خود را به نقد بکشم. انسان پست مدرن از هرچه شيوه و آيين و رسم و حد و قانون وانضباط است بيرون است و آنها را منزجرانه از خود دور می کند و می گويد :
هيچ آدابی و ترتيبی مجو آنچه می خواهد دل تنگت بگو
و به جايی می رسد که وقتی از همه ی ريسمانها رها شد خودش می ماند و خودش معلق بين آسمان وزمين. از همه چيز رها و چه بسا اين رهايی که تنهايی را به دنبال دارد او را به وادی جنون و آخرين آزادی يعنی خودکشی وادارد. اما در ذهن کوچک من اين واژه ی زيبا معنايی نه صوری که انتزاعی دارد. حتی گاهی می توان اسارتش خواند! بگذار يک تقسيم بندی کوچک انجام دهم:
آدمی جسمی دارد و روحی . گاه می بينی جسمش در بندهای ظاهری: زندان زمان مکان يا حتی زندان های دنيوی اسير است اما روحش آزاد است که به آن آزادی عقيده و تفکر می گويند و من فعلا به آن کاری ندارم. بعد وسيعترش اين است که روح هم به گونه ای اسير است اما اسير چه؟؟
- اسير شهوات و اميال جسم
- اسير خرافات موسوم بين ذهن های پوسيده
-اسير تار و پود قيد و بندهايی که خود بافته و به دستان و پاهايش قلاب کرده
- اسير حرف و نگاه آنهايی که خود نيز اسيرند....
هزارگونه اسارت رامی توان نام برد اما يکی از آنهاست که من اگر اسيرش شوم خود را آزاد حس می کنم و حال پرنده ای از قفس پريده را دارم و آن ... اسارت درچنگال عشق است و بيشتر از آن اگر بخواهی بگويم: اسارت در چنگال عشقی که هرگز بدان نرسيدم. چون وصال را نيز نوعی اسارت يا بهتر بگويم رهايی از عشق يا مرگ عشق می نامم و باور دارم.
اما نه عشق ديکته ای!!
عاشق نمی تواند ديکته شدن را بپذيرد
عاشق تنها به جهت عشق زنده است ... ماهيت و ساعت خورد و خواب و شب و روز و صحرا و دريا... خانه و کوچه... گريه و خنده ... هيچ برايش مهم نيست . همه ی اين جلوه های دنيوی برايش يک حکم دارند و آن اينکه زيبا هستند و محصول عشق.
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
اگر عاشق باشی مهم نيست کی ..کجا.. وچگونه بخوابی و بخوری. همه جورش لذت بخش است وزيبا. گاهی در اوج شادی اشک می ريزی ولذت می بری چون آزادی از مقررات چگونه و چه موقع خنديدن. در اوج شدت و استيصال لبخند می زنی چون آزادی که احساساتت را هرآنگونه که می خواهی بروز دهی. و تو لبخند می زنی.
گه گاه بی مقدمه لب به آواز می گشايی هرچند حزين ..... دلت را تسکين بخش است.
شايد شاديهای مردم کوچه و بازار کمتر دل دردمند تو را به شعف آورد و درعوض دنبال يک گوشه ی دنج و خلوت هستی تا در خود فرو روی به يک نقطه خيره شوی و به معشوقت فکرکنی. گاه هم بی سر و صدا گريه کنی و کسی به تو مهر افسرده بودن نزند!!!
آزادی يعنی اينکه شبها را از تو نگيرند و تنها به زندگی در روز و در روشنايی وادارت نسازند.
آزادی يعنی تو می توانی در عين گرسنگی نخوری چون تو بر جسمت حاکمی.
تو می توانی در عين شب بودن نخوابی چون آزادی
تو می توانی متفاوت باشی. می توانی گونه های ديگری از زندگی را هم تجربه کنی چون انسانی.
helya mohaajer
پيام هاي ديگران ()
شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٤
می خواهم بخوابم لی لا
به ياد او که می آيد می خواهم بخوابم و خواب خوش ببينمببينم که می آيی و دست های سرد و بی روح ما را در دستان گرمت می گيری و می نوازی و دلهامان گرم می شود و دستهامان نيز. می خواهم بخوابم و خواب خوش ببينمکه می آيی .. دل از حسرت بی کسی و تنهايی بدر می آيد. نگاهت نوازشگرست و دستت مهربان و ديگر هيچ روحی خسته و درمانده از بی کسی و نامهربانی نيست. می خواهم بخوابم و خواب خوش ببينمکه دلها آرام چشمها خندان و لبها از خنده پر است. تو لبخند می زنی و آسمان می خندد و ديگر دلها از حسرت بی کسی و تنهايی نمی سوزد و در پی محبتهای عاريه ای گدايی لبخند و مهر نمی کند. می خواهم بخوابم و خواب خوش ببينمکه مردی می آيد مردی در باران می آيد مردی سوار بر اسب می آيد و بی مضايقه مهر می پاشد و بی چشمداشت دوست می دارد و اين آغاز يک رويای زنده است. ليلا.... ما يک روز سرانجام به روياهامان خواهيم رسيد حتی اگر در گورهامان خفته باشيم چون هميشه گفته اند که آن مرد خواهد آمد از کودکی در گوشهامان خوانده اند که آن مرد در باران می آيد ما باور کن به روياهامان خواهيم رسيد حتی اگر خفته در گور باشيم
helya mohaajer
پيام هاي ديگران ()
چهارشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٤
با توام ليلا۱

ما به رؤياهامان نخواهيم رسيد ليلا
باور كن!
ازدواج خواهيم كرد بي آنكه دوست بداريم
و دوست خواهيم داشت بي آنكه بدانيم
عادت خواهيم كرد خيلي زود
و زندگي سپري خواهد شد
خيلي زود خواهيم گفت: “زندگي همين است ديگر …”
و اشك هايمان را خشك خواهيم كرد
و در آينه خواهيم خندد به زور
و گمان خواهيم كرد كه بسيار عاقليم
ما … به آرزوهايمان نخواهيم رسيد ليلا
ما رؤياهامان را به گور خواهيم برد … باور كن

helya mohaajer
پيام هاي ديگران ()
یکشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٤
حرف هايی با تو....
آخ كه چقدر سفر را دوست دارم
جاده هميشه براي من زيبا و پر معني بود به ويژه در شب. وقتي همه خوابند و تو خوابت نمي برد. آهسته پرده را كنار مي زني شايد نواري هم بشنوي. به جاده نگاهي مي اندازي، به صحرا، به آسمان با همه ي ستاره هايش. يك نيم نگاه به ماه اگر آن شب به تو عرضه شود و ….. تو مي ماني و اينكه كيستي و به كجا مي روي؟
******
درد دندانم نم نمك به يادم مي آورد كه من هستم!!
پس چرا بايد خاموشش كنم؟
چنديست بغض گلويم را گرفته و مجال نمي دهد . اما به مجالش مي طلبم و قفل بر درش مي زنم. بعد گلودرد مي گيرم!!!!! اي كاش بتوانم صبور باشم.
******
گل بود به سبزه نيز آراسته شد!
درد دندان بود به سردرد نيز مزين شد.
تو چرا غصه مي خوري؟ ها؟!!
هيچ مي دانستي بعد از تب كردن دندان درد بيماري مخلصين است؟!!
اگر اينها نباشند يادمان مي رود سري هم داريم و دنداني و همش از پي دردهاي الكي روزمره روانيم.
درد نام ديگر منست.
helya mohaajer
پيام هاي ديگران ()
یکشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٤
آدمی هی آدمی!!!!
آرام بگيريد .. به نوبت.. يك به يك ميسرايمتان.
مگر به قول من شك داريد؟
واژه به واژه… قدم به قدم.
اينهمه عجله براي چيست؟ اصلاً چه كسي به شما قول داده كه خواهد خواندتان كه اينهمه براي سروده شدن، بيتابي به خرج ميدهيد؟
چه؟… چه گفتيد؟ تنها توقعتان فقط سروده شدن است؟
خوانده شدن هدف نيست؟… چه شاعرانه!
باشد .. قبول.
باز ميگويم و ميگويم و ميسرايم.
تنها از اين به بعد بايد با همان علامت مخصوص به درآييد تا بال پروازتان دهم؟ باشد؟؟ قول؟ پس بگوييد بسم الله..
يكيبود يكي نبود … زير اين آسمون كبود؛ وقتي كه هيچكس نبود، فقط و فقط يك وجود فرياد ميزد.
و ميپرسيد چه كسي ميآيد عاشق من شود؟
ولي هيچكس جواب نميداد.
باز فرياد زد … پرسيد… صدا زد… صبر كرد.
باز هم صدايي بلند نشد؛ پس دست به كار شد تا خود؛ با دست خودش عشاقش را بسازد. و ساخت. معجوني از آب و خاك
آدمكي بود ساختة خودش؛ خود نيز حيرت كرده بود.
چه بيخطا و چه زيبا! نگاهش كرد.. غرق لذت شد.
وه كه اين آدمك هيچ كم و كسري نداشت … باز صدا زد و پرسيد :
تو زا با دو دست خويش آفريدم ؛ ميآيي عاشقم شوي ؟
ميآيي بشناسيم ؟ ميآيي تا ابد با من باشي ؟!
باز صدايي نشنيد … صبر كرد … ولي نشنيد …
دست كرد و سينه ي آدمك را دريد … قطعه گلي را برداشت و نظري انداخت … آهي از دل بركشيد و قطعه گل شروع به تپيدن كرد … چشم آدمك باز شد … و تـو را نگاه كرد … تو هم نگاهش كردي … لبخندي زد … لبخندي زدي…
و آرام گفتي : منم آن گنج مخفي كه دوست داشتم كسي بشناسدم … آفريدمت … خلقت كردم … تا بشناسيم … تا عاشقم شوي … يا حتي جانشينم …
ميآيي … با من ؟ ميآيي عاشقم شوي ؛ تا تو را مثل خود كنم ؟
نگاهي به تو كرد و نظري به اطراف … عشق ممنوعه ؛ عجب قشنگ خودنمايي ميكرد … جلوه اي آراست ؛ برقي زد … نقد بودنش را به رخ آدمك كشيد … آدمك نيمنگاهي به تو كرد و لبخند تو كه هنوز بر لبانت بود ؛ ايستاد و نيمنگاهي به عشق ممنوعه ،
دلش ضعف رفت …
يك چشمش را بست تا سنگيني بار نگاه تو نيازاردش …
يك گوشش را هم گرفت تا گرماي نفست را نشنود …
رو به تو كرد و عقب عقب رفت ؛
عشق ممنوعه … هنوز جلوه نمايي ميكرد و ميرقصيد ؛ آدمك ديگر رسيده بود به جايي كه بتواند آن چشمش را هم باز كند … و گوشش را آزاد …
نگاهي كرد … ديگر حتي سايه ي تو را هم نميديد
جستي زد … دهانش را براي بلعيدن عشق ممنوعه باز كرد …
تو قطره اشكي ريختي … ولي او نديد ، چون دو چشمش را بسته بود تا مزه ي عشق ممنوعه را بيشتر و بهتر بفهمد …
دهانش را باز باز كرد تا عشق ممنوعه ، خوب در دهانش جاي بگيرد … آنرا محكم به دندان گرفت و آسان بلعيد …
خورشيد رو به غروب ميرفت … عشق ممنوعه باز هم جلوه نمايي
ميكرد
و آن پايين تر …
آدمك …
عريان و پشيمان قلبش را به دهان گرفته بود …
(منظور از آدمك يك نماد است از بشر)
helya mohaajer
پيام هاي ديگران ()
پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٤
به ياد اولين دست نوشته ها!
به گوشه چشمي … نگاهي … آرام كن دلم را ؛
نه … دل خودت را … بگير … به تو ميسپارمش …
ســـــــلــام …
نا آشناي من ؛ سلام … دوباره كم پيدا شده اي …
ديدن دويدنهاي مكرر من ؛ اين نفس نفس زدنهاي پي در پي ، اين چشم كشيدنها … اين التماس كردنها در پي تو ،
لذت دارد نه ؟!
و تو ؛ هي … از …
از دوردستها ؛ آن بالاترها ، مرا به نظاره مينشيني و ميخندي نرم …
عجب آشفته بازاريست اينجا !! باشد .
نازت را هم خريدارم و اين پوز خندهايي كه گه گاه به من ميزني
عزيز دل!
باز آشفته ام و بهانه گير ؛ دل من ؛ دل دل ميكند .
ديگر قرار ندارد … دستش را بگير و ببر …
اين امانت چند روزه را ، بازش بستان و مرا از غمش رها كن …
بــي دلـــم كــن.
ميخواهيم آزاد و رها ، فارغ از همه هر چه دل و دلگرفتگي و دل مردگي بروم …
آنجا كه نه آبي است و نه آدمي …
نه آشنايي كه توقع سلامي داشته باشد ، نه هياهويي
منتظر جواب …
نه رسمي محتاج پاس داشتن …
نه سنتي مشتاق احيا شدن …
كوله بار ، نميخواهم سفره راه ، نميخواهم
هيچ نميخواهم
چند حبه قند … دلي پر از عشق … و يك پياله از همان رؤياي شيرين هر روزه مرا بس ، كه تا آنسوي دنيا بروم
زير
نگاه گرم تو
ميخواهم نفس بكشم بدون همنفس
ميخواهم راه بروم بدون همراه
ميخواهم سفر كنم بدون همسفر
ميخواهم تنها باشم ميخواهم تنها باشم
اين تن خسته ي من و آغوش امن تو
در برم گير
helya mohaajer
پيام هاي ديگران ()
یکشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٤
به بهانه ی تولد خودم!!!!!!!!!!!!!

مي خواهم بي دخالت دادن احساسم بنويسم … نمي دانم تا چه اندازه موفق خواهم بود.
مثل قلم زني كه قلمش شكسته شده ، محتاج و مشتاق نوشتنم اما چه كنم كه انديشه ام در اوج گرما، يخ زده است.
همه گويند طاهر تار بنواز صدا چون مي دهد تار شكسته؟
اما اينك نه به بهانه ي تولد تو … كه به خاطر ورود خودم به اين سراي شگفت انگيز است كه قلم به دست گرفته ام ………
وقتي به دنيا آمدم دنيا اينقدر بزرگ نبود و آرزوهاي منهم.
وقتي به دنيا آمدم جهان اينقدر عجيب نبود و انديشه هاي من هم.
وقتي به دنيا آمدم گه گاه چيزهاي خردي فكرم را مشغول مي كرد، آب نباتي كوچك، عروسكي زيبا، يك كتاب قصه، يك مداد رنگي، صفحات عم جزء، خميربازي، لگو و ستاره ها كه مثل پولك برق مي زدند.
وقتي به دنيا آمدم دلم نمي گرفت، قلبم نمي تپيد، خودم را سرزنش نمي كردم.
وقتي به دنيا آمدم اين سو و آن سوي دنيا برايم يكي بود ..
چقدر دنيا زيبا بود وقتي به دنيا آمدم.
اينك در نيمه راهم … گاهي دلم براي چيزهاي خرد و كلان شور مي زند.
قلبم مي تپد، سرم درد مي كند. كلان ها در فكرم غوغا مي كنند و خردها رنجم مي دهند.
وقتي از دنيا مي روم چگونه خواهد بود؟
از چه چيز نگران خواهم شد؟
براي چه غصه خواهم خورد؟
به انديشه ي چه خواهم بود؟
سرم به خاطر چه درد خواهدكرد؟
قلبم براي چه خواهد تپيد؟
وقتي از دنيا مي روم.. آيا به همه هرچه هست نخواهم خنديد؟؟؟
روزي به دنيا مي آييم مي گويند تولدت مبارك
روزي از دنيا مي رويم مي گويند تسليت بادت ..
در اين ميانه چه چيز مبارك است و چه جايگاه تسليت دارد؟ در انديشه ام.
امروز كه روز تولد منست به اين بهانه پرسش مرا پاسخگو باش و به پاسخي شادم كن. تبريك ها از پي چيست؟ تسلي ها از پي چيست؟ ما در اين ميانه در پي چه هستيم؟
helya mohaajer
پيام هاي ديگران ()
سهشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٤
به بهانهی سالروز تولد لی لا

امشب شب تولد توست و من که هنوز قلمم به تبريک اين روز شروع به گردش نکرده مبهوتم که برايت چه بنگارم.

نمی دانم می توانم امسال که برای اولين سال می خواهم تولدت را به تو تبريک گويم واژه ای بيافرينم که معدودی از پرسشهايت را پاسخگو باشد؟ يا بهتر است همچون هميشه باز پرسش بيافرينم؟
هردو می تواند هديه ای به رسم يادبود برای کسی باشد که رسم رفاقت نياموخته تن به رفاقت آنهم به گونه ای رقابتی داده...
انگشتانت که برای شانه زدن گيسوانم به نوازش در می آيند من آنچنان در آغوش مهر گم می شوم که فراموش می کنم چگونه باز مشغول بازی دادن دل ساده ی بی دست و پايم هستم... دلی که زود می بندد... زود می شکند... زود قهر می کند... زود احساساتی می شود... زود باور می کند... زود مهر می پاشد
و من از دست اين دل نمی دانم بايد به کجا بگريزم؟
و تو....که بر زخم اين دل بی دست و پا نمکی به رسم مرهم می پاشی ...
و من نمی دانم بايد بمانم يا بگريزم؟!
بگزريم

آنچه تا کنون از تو می خواستم فقط مهر بود و مهر. نه قهر نه تنبيه نه هيچ چيز ديگری که شايد ميان دوستان هر روزه ی عادی می گذرد.. نه... آنچه از تو به من ميرسيد (شايد پيش از اين) تنها مهر بود و زيبايی ... نوازش بود و محبت... و چه چيز از اينها بالاتر. اما زمانی که پای معامله به بازار دوستی باز می شود... فروشنده کجاست؟ خريدار کيست؟
از من نپرس چه می گويی... از من نپرس چه گفتی... از من هيچ نپرس. از امروز به بعد تصميمی ديگر دارم. تفالی به حافظ زدم ... نيک فرجام بود. حاليا انديشه بر اين دارم که ديگرگون شوم (اگر بتوانم) تا تو ديگر زحمت نکشی و به پای اين دوست تشنه ات صبوری کنی.
نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بيهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست
شايد از حال به بعد بتوانم آبی شوم گوارا........ شايد اکنون زمانه زمانه ی دگرگون شدن است.
يادت هست می خواستی جای من باشی و چون من عمل کنی..؟ بسم الله.... ا...۲...۳... جاها عوض.
تولدت مبارک

helya mohaajer
پيام هاي ديگران ()
دوشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٤
باز هم صدايت می زنم
باري ديگر لب برمي چينم و منتظر مي مانم همچون هميشه.
تو را مي بينم كه خوب تر از هر بازيگري بازي مي دهي و مي رقصاني. گاه به شوق و گاه به قهر، چرا دل ترك زدهي نازك من به پاي اين سازهاي خوش آيندت موزون نمي رقصد.... نمي دانم.
من اينك چون پرنده اي پرشكسته، بال بريده، در قفس مانده، كه هيچ نمي داند مقصدش كجاست... سرگردانم. چشمانم ديگر نمي خواهد جايي را نظاره كند. قلبم ديگر به هيچ آهنگي نمي تپد و تنها تو را مي طلبد. تو را مي خواهم. به تو ايمان دارم و نمي خواهم حتي يكي از واژه هايم بويي از رنگ غربتكدهي دلم ببرند، بلرزند، نااميد شوند يا شور زندگي را از ياد ببرند. نه حتي يكي.
”مرا درياب اي يگانه آرزوي آخرين. مرا درياب كه درياي دل من بي تو مرداب است“
من كاسه اي شكستني كه باز از نو شكسته مي شوم و كجاست دستي كه مرا مرهم زند؟؟
مؤمن مي مانم و همچنان منتظر و صبور. همان به كه هيچ نگويم.. سكوت و انتظار. گردنم اينك آويخته به تار نگاه تو.. خودت هرگونه مي داني بكشان.
رشته اي برگردنم افكنده دوست تار و پودش از محبت هاي اوست
گه به كوفه گه به شامم مي كشد مي كشد هرجا كه خاطر خواه اوست.
helya mohaajer
پيام هاي ديگران ()
شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۳
بازهم سلام
اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست
ره رويي بايد جهان سوزي نه خامي بي غمي!

ديگر بس است آنچه از تو غزل خواندم آنچه نوشتم، آنچه بوييدم.
هي آشناي دور از دسترس ، بخدا من تقصيري نداشتم. اما دل همچنان شكنجه مي كند. مي سايد، سرزنش مي كند و گاه به گريه مي اندازد. چقدر بد قلق است اين كودك شش ماههي عجول. هاي ناصبور من، هاي زود شكنندهي نازك، اندكي صبر ... چه ناشكيبا!
اين نا شكيبايي و نازكي از هيبتت مي كاهد. آه كه كاش تواني بود. آه كه كاش قدرتي بود تا مي توانستم لگامت در زنم و مهارت سازم. اميدوارم
آبرويم را نريزد دل.
اگر بگويم اي كاش حتي هاله اي نبود حائل بر كلماتم و رد ياب قلمم مي توانستم بهتر و شفاف تر از آنچه هست بنگارم بد نگفته ام. اما حال بي توجه به تمامي هاله هاي پيدا و پنهان وجودم مي نگارمت. گرچه تو آني نيستي كه من اكنون مي نگارم. تو نيستي اما تنديسي هستي كه قلمم را خوب خوب مي تراشد. از بودنت سپاسگزارم.
گاهي از خود گله مند مي شوم. وجودي بس ضعيف كه تنها اشارتي يا خطي كه شايد بويي از “او” بدهد، اويي كه گاه تنها اين ” خود ” من است كه ارزشمندش خوانده، به هيجان و زندگي دوباره اش فرا مي خواند، چه ارزش دارد؟
چونان بتي خودساخته و خود پرستيده! من به “ او” و ”اوها” ارزش مي دهم، بالايشان مي برم، تقديسشان مي كنم و آنگاه بندي يك نگاهشان مي گردم و آنچنان دل تنگ كه اگر لگام بر دل نزنم و رامش نسازم آبرو بر باد مي دهد!!
تو كه هستي؟ چه هستي؟ يك عشق … من كه ام؟ چه ام؟ يك عاشق. عاشق بودن چه حسي دارد؟
بازگوكردنش آب در هاون كوبيدن است … من از همهي اين تكانهاي گاه و بيگاه دل ديگر خسته ام.. صاحب خانه اي بايد… ديگر تمام.
والسلام.

helya mohaajer
پيام هاي ديگران ()
یکشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۳
يک روز ... عاقبت
يک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست. يک روز عاقبت...
نه با سفری همچون سفر نادر نه با کلامی چون کلام نادر... بل با مهربانترين لبخند......زيباترين پيام..... از دوستی خيالی به همنشينی بدلی!
چه کنم که در زندان زمان و مکان اسير و چهارميخم. قدرت تکانم نيست... شگفتا! خواهم رفت.... يک روز .... عاقبت.. شايد نه امروز و فردا... شايد نه آن سوی مرزها... اما خواهم رفت به تو قول می دهم. اما نه آنگونه پيمانی که تو بارها بستی و شکستی!! من صد البته پيمان شکن نيستم اما راه شستشو دادن به چشم های مهربان را خوب می دانم. همچنان که چشمان ماه را طراوت بخشيدم! خوب يادت هست.
يک روز عاقبت خواهم رفت... به جايی که نه عقربی باشد و نه گژدم زرد.. نه خاری به صحرا و نه طوفانی در راه.
شنيده ام در جايی دور مهربانی نشسته که دستم را خواهد گرفت و از رودخانهی ميان راه خواهد گذراند... يک روز عاقبت خواهم رفت. تنهايت خواهم گذاشت ...هی...مخاطب چشم های بی مقصد... چشم های بی منظره... چشم های منتظر بی نشان... چشم های بی نگاه.... چشم های بی گناه.

helya mohaajer
پيام هاي ديگران ()
چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۳
يک شاخه گل... تقديم به تو
پرستار مهربان من!
آرام باش و گوش فرا ده همچون هميشه
امشب …. نه،…… اكنون هنگامهي دنبال كردن آن داستان دنباله دار هميشه نيست. امشب هنگامهي باز خراشيدن قلب نازك تو نيست.. كاري كه من در انجام آن خبره شده ام و تو چه صبورانه قلم بي پرواي مرا شكيب مي ورزي و گاه مشتاقي! نه… وقت براي آن هم بسيار است اما اينك اين قلم تنها مي خواهد نگاه نوازشگر پرستارش را بستايد و به مهرباني هاي بي دريغش آفرين گويد.
و بيماري ……. زنداني كه به چاربندت مي كشد و به شكنجه اي مدام رامت مي كند.
بيماري …… جلوهاي شگفت انگيز از آفريدههاي خداوندي.
بيماري ….. نعمتي كه اگر نبود آدمي حاضر نبود از آن اوج اندكي پايين تر را بنگرد، خود را بشناسد و به ناتواني هايش بينديشد.
بيماري ……….كه اگر نبود… كي آدمي مي توانست فرشته هاي پيرامونش را به ياد آورد؟ آدمي………هي آدمي………
هم اينك.. اين بيمار كه به پرستاريش لباس سفيد پوشيدي، دوست دارد به قدردانيت قلم بگرداند نه چيز ديگر … نه گله هاي ديروزي، و نه خواسته هاي (شايد بي پايان و بيجاي) فرداروز… كه وقت براي نگاشتن آن بسيار است. شايد هنگامي كه اندكي نامهربان تر بودي يا من دوست داشتم كه چنين باشي! پس اين چند واژهي سربه زير و مهرانگيز را اكنون غنيمت بشمار و سخت ترين واژگان را نيز تاب بياور. تا آن روز……… شب خوش.
 
helya mohaajer
پيام هاي ديگران ()
شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۳
صبور باش!
دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۳
مرا بشکن..(برای يار عاريتی!)
در دعواهاي ما جاي اشك خالي ست ... در دوستي هاي ما جاي قهر!
هرگاه خواستي برايت سير اشك بريزم، يايك دشت قلم بسرايم، دلم را بشكن.
دلم را بشكن عزيز تا از ميان خرده شكستههاي اين نازك دل مهر را بجويي.
دل را بشكن ... دير زماني ست گرفته و بارانيم و شكستني در كار نيست. قهري نيست، خشمي، دوركردني، از خودراندني، دلم را بشكن تا باز قلمم را به من بازگرداني. برايت يك دفتر ارزشمند آورده ام از آغازين قلم زنيها... شايد برايت جالب باشد نوپاي تازه آموزي را ببيني كه نخستين عشقش چگونه به آبياري قلم نوك شكستهاش پرداخته و بارورش نموده.
مدتي سرگرم خواهي بود وباز نوشتهاي و باز دفتري...
اين نوشتههاي بي انجام تو را به كجا خواهد رساند، پري كوچك بي دريا..؟؟
تشنه لب بر لب آب ميروي و تشنهتر باز ميگردي و همچنان بندي بند و قافيهاي!
همچون هنگامههايي كه ماه را به انگشت اشارهاي به تو مينمايانم و تو حيران و سرگردان چنيش بندهاي سرانگشتاني!! افسوس كه اين خرد نگريهايت سرانجام روزي به بندت خواهد كشيد...
پري كوچك بي آسمان... مراقب نباش... دلم را بشكن مراقب نباش.. چونان ديگران دلم را بشكن.
گنجهايي در دل شكستهي من نهان است.
شبت خوش
helya mohaajer
پيام هاي ديگران ()
شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۳
مرا بنگار.
اگر ميتوانستم بنگارمت كه ديگر اينقدر سرگردان و تنگ دل نبودم. مرا بنگر!! غريبه نيستم. با توام ديگر باتو …………….. و چه اندازه دل تنگ و چه اندازه منتظر.
نه اينكه بخواهم برگردي. نه اينكه بخواهم مرا بنگري. نه اينكه مراقبم باشي.. همهي اينها نه … تنها باشي…….. بماني……….. هرجا كه هستي باشي ولي بماني… هرجا كه هستي باشي ولي بماني نروي.
مينويسم و به خودم ميخندم. نميتوانم ننويسم. نوشتن با من متولد شد و در من رشد كرد و با من به خاك خواهد خفت. و تو و همهي آناني كه در چشمان من متولد شدند و جان گرفتند، و گاه هيچ نفهميدند كه با دل سرگشتهي من چه كردند به تراش اين قلم ساييده سر پرداختند.
آفتاب ميل به غروب ميكند و من در حال نوشتنم. وقت تنگ است و دل از آن تنگتر.
دنبال بهانه بودم تا به نزدت آيم. بهانه را يافتم و تو را نيافتم …
دل امروز سخت هواييت شده. هيچ سرش نميشود. آرام و قرارش نيست. چه كنم؟؟
گاه گاهي حس ميكنم تمامي تنديس هاي در آمد و شد قلب من واگوي يك واژهاند با جلوه هاي گوناگون هركدام يك رنگ از هزار رنگي كه ريشه در خاك دارد. هركدام يك ميوه و هركدام به سوي يك آماج. قلب مرا نشانه گرفتهاند و سخت ميزنند و مي اندازند. و من چه اندازه آرام دستانم را باز كرده ام و به اين تيرها لبخند خوش آمديد مي زنم. چه لذتي دارد. چه لذتي دارد … و تو دوست ناآشناي صميمي!! به من بگو عشق را چگونه معني مي كني؟ به من بگو عشق آمدني بود يا آموختني؟ به من بگو.. راز غم انگيز حيرت بخش دل دادگي و دل بري را………… منتظرم. حرفي بزن… سلام!

helya mohaajer
پيام هاي ديگران ()
|